اینجا پر تخم حیض های ِ بی پدر ِ کشتی داری است که یخچال و سفره ی خانه ام را به یغما میبرند تا برادران دینی مادر جنده ام  بخورند و حرف مفت بگویند و بر سر چیزی که فروخته اند و به گا داده اند٬ ادعای تخمی داشته باشند و گاهی خوشی زیر دلشان بزند.

و من ساعت ۱۰:۰۴ شب روی سنگفرشهای خیابان انقلاب از خماری بلرزم و تشنج کنم و بمیرم.

و فردا شبش همانجا در کالبد پسر بچه ای کچل با ان دماغی آویزان فال بفروشم و فحش بخورم و گاهی اشکی بچکانم که فکر کنم دیر است و هنوز ۵۰۰۰ تومان کم دارم.

و باز مادر همه چیز جنده است.