هو!

 

 

خیلی دوست دارم بنویسمش. نمیشه. نمیاد. و البته گشادی...

چه انبساط عجیبی ست در این تنگا...

 

 

خوبم...

خوشحالم..

 

پ.ن. اما تو باور نکن!

فرو می خورد این همه حرف را... بالا نمی آورد؟

 

صخره ی مرد مرده بود

حالا می شکست٬ آرام و بی صدا!

اما در چشمانش هنوز برقی ست

که آماده است

آماده برای یک عمر گریستن

مرد مرده بود....

یک آن فرو میشکند این خواب...

 

تنها یک دلیل کافی ست

ستاره ای ٬ لبخند نازکی ٬ چراغ روشنی...

یا همین خواب کوتاه بعد از ظهر حتی...

خیال این کبوتر٬ این کبوتر نا آرام پر نمی کشد از آغوشم!

 

پ.ن. چقدر باید داد؟

آب حیات است پدر سوخته...

 

 

نمیدونم کدوم خری گفت مایع حیات آب است!

این وسط " منی " چی میشه؟

 

از جمله ی * چاره ای نیست * حالم به هم می خوره!

از شنیدن قسمت و تقدیر ٬ عقم میشینه!

از توجیه های گهی ِ آخر ِ گه زدنا بالا میارم!

 

دیگه نمیخوام! نمیشه! نمیتونم!

رفته است! رفته بود...

 

 

نمی گویم از هرچه بودن حالای ما

آینده هم آسوده خواهد گذشت...

اما لااقل یک حرفی بزن ٬ چیزی بگو!

پس این همان کمی آرامش ِ بی جهت کی خواهد رسید؟!

 

پ.ن. دارم خفه میشم! چقدر دود! چقدر فکر! چقدر حرف!

پ.ن. لعنتی! پسش بده!