راستش کنید! راست نمیشود... از زانو خمیده و راست نمیشود....

روی تخت مرده شوی خانه افتاده...

آرام مثل همیشه٬ مثل همیشه ای که نمی شنید٬ که به سختی راه می رفت و این اواخر همینطور آرام

دراز کشیده بود...

عیدانه های سبز... . گلخانه ی کوچک همیشه سبز... . شیطنت های توی زیر زمین جادویی ... .

 دوباره می آیم٬ نگاه کن و باز هم بگو " علی تویی؟ "

بله دوباره منم! اما اینبار نیامده ام که حالت را ببینم٬ نیامده ام که از جا بلندت کنم که آب بنوشی٬ که

چیزی بخوری... نیامده ام که در آغوش بگیرمت حمامت ببرم...

چقدر سنگینی میکند!

مادرم تنها بود. من نبودم. می گفت خودم ٬ با همین دستها٬ کفن را... . داد می زد و می گفت...

من نبودم. حالا همین سنگینی می کند!

در آغوشش گرفتم٬ آنقدر بوسیدمش ٬ آنقدر اشک ریختیم تا بابا بزرگ را بردند...

به خدا این تنهایی ِ مادرم عجیب سنگینی میکند!

همه چیز تمام شد. آرام ِ آرام. حالا زیر خروار ها خاک است...

ـ علی تویی؟

ـ ........................................................

 

قلوبهم معک و سیوفهم علیک!

 

همه نشستیم.

همه به امید هم.

همه از ترس هم.

 

اووووووففف!

 

 

آقا من گاو نر٬ یکی مرد کهن و بده!