دیگر نای خواندن ندارم. مجال اندک است و راه بی انتها! اینجاست که معلقم درون حباب شک. سرزمینی می باید در دور که عقده هایم را بگشایم٬ از هیچ حرامزاده ای دلگیر نشوم. سرزمینی که بهای اشکهایم لبخند و بوسه است!
حالا حتی هنگام نوشتن انگشتهایم نیز لرزه دارند...