دیگر نای خواندن ندارم. مجال اندک است و راه بی انتها! اینجاست که معلقم درون حباب شک. سرزمینی می باید در دور که عقده هایم را بگشایم٬ از هیچ حرامزاده ای دلگیر نشوم. سرزمینی که بهای اشکهایم لبخند و بوسه است!

حالا حتی هنگام نوشتن انگشتهایم نیز لرزه دارند...

 

مادر همه چیز جنده است!

دیگه اینقد تخمی هم نمیشه٬ صدای به هم خوردن سنگا هنوز تو گوشمه!

حالم داره به هم میخوره!

آدم؟ انسانیت؟

خدایا هنوز نفس میکشی؟!

به خدا مردی!

 

پ.ن.

 

دارم یه چیزی میشم که چیزه...

بیخیال نمیدونم!

 

پ.ن. این روزا از این چیزی که هستم عقم میشینه.

 

هر وقت چهار ماه متوالی صب به صب یه تی دادن دستت و مجبور بودی ا َن و گه بقیه رو تو یه توالت  شش چشمه ای بشوری و صدات درنیاد٬ میفهمی!

وقتی که حتی مجبور باشی خفه بشی. سخته! نمیفهمین! به خدا نمیفهمین!

اینجوری نگام نکنین!

 

و زندگیم پر از حرامزادگان انجوخیده ایست که منع همبستری می کنند و خود جام ویاگرا سر میکشند.

 

این روزها حتی بارونم نمیاد. چه به سرمون اومده؟

 

 

چقد مسخره ست که تا حد مرگ از مرگ میترسوننت٬ و وقتی که ترس تا حد مرگ دلیل زنده بودنته.