قبول است ٬ می لرزم!
سایه ام گاه گاهی هوسی می شود...
قبول است ٬ می لرزم!
سایه ام گاه گاهی هوسی می شود...
خسته ام
خسته!
از این همه راه مانده که باید بروم و
این کفشهای خنده به لب!
نه نان میخواهم و نه آب
همین نفسی که میرود و می آید مرا بس!
راحت نبود اما تموم شد.
گه خوریاش هنوز مونده اما دندم نرم٬ پوستم کلفت!
پ.ن.: باور کنید پرکارترین عضلات آدمی عضلات تخمهاست.
بزن! بزن د ِ لامذهب! بزن ببین کی میشکنه! بزن ببین کی خراب میشه!
تو بزن ٬ من اشک میریزم! تو بزن ٬ من فقط نگاه میکنم٬ گاهی به تو ٬ گاهیم اگه وقت شد به اون بالا!
- به اون بالا تا شاید یکی از تخت طلایی یا چه میدونم بلورینش پایین بیاد و دست از سر حوریای دور و برش بکشه و به کاری که کرده و به کارایی و که باید بکنه اما نمیکنه و شاید نمیتونه بکنه یه نگاه بندازه.ـ
حالا تو هم هی بزن! بزن تا اشکهامون جاری بشن٬ چه پنهانی ٬چه آشکار!
بزن تا دیگه اشکای مادرامون واینسته! تا کابوسی نباشه که نبینیم! تا فحشی نمونه که ندیم! تا اشکی نباشه که نریزیم! تا کسی نباشه که بزنی!
آتشی آمد٬ قرار بود گرم کند٬ قرار بود همه را کنار هم جمع کند - حتی اگر شده به صرف یه چای داغ دور هم و دوستانه.- قرار بود خوب باشد و خوبمان کند. قرار بود زندگی را آسوده کند تا زندگیها کنیم.قرار بود یار همه ی مان باشد و آغوشش برای همه باز باشد٬ برای همه! اما ما سوختیم!