و خداوند من کودکی است که در چشمانش یک مشت کشیده ی آبدار است! کودکی که فال هایش را به هدیه می خرم.

یاسمن قلکش سبز است ٬ درست هم رنگ دمپایی هایش!

می خندد٬ می خواند٬ می خوابد٬ اما چه دور است از من...

و این است گناهم...